بدون تردیـــد

به خدا که این پاکت بهمن کوچیک بیست و یک نخ سیگار داره. هر وقت میخوای ازش سیگار برداری همیشه یکی دیگه توش هست.

+ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | Saeed | نظرات ()

پیشنهاد می کنم هیچوقت کوکائین مصرف نکنید. البته من را هم اینجوری نگاه نکنید، چون من هم هیچوقت کوکائین استعمال نکرده ام. البته یک شبی از نزدیک دیدمش ها، حتی خیلی اشتیاق برای مصرف کردنش داشتم اما فقد داشتن اشتیاق کافی نیست. گاهی برای بعضی از کارها علاوه بر اشتیاق باید کمی تخم داشت که متاسفانه من آن شب حتی این " کمی " تخم را هم در خودم احساس نمی کردم. اصلا باید بگویم یکی از بزرگترین حسرت های زندگی ام از آن شب با من مانده است. حتی یکی از فانتزی هایم این است که روی کوکائین اوردوز کنم و اینجوری خدا و جدم رسول الله را در آن دنیا قشنگتر از چیزی که هستند ملاقات کنم. بله من تصمیم خودم را گرفته ام. اگر یک روزی خیلی (خیلی خیلی یا شاید خیلی بیشتر از این حرف ها) پول داشتم حتما روی کوکائین اوردوز میکنم. مرگ هم باید لذت بخش باشد وگرنه پخش شدن مغز آدم کف خیابان یا مثلا با صورت رنگ پریده روی تخت بیمارستان مردن چه فایده ای دارد؟

پیشنهاد دوم من برای مونث ها است. بله با شما خانم محترم هستم. شما پایه و اساس فکرتان را بر روی این بگذارید که ریاضی دوست پسرتان ضعیف است. بعد اگر یک روزی دوست پسرتان درباره ی عدد و سایز آن لیمو ها از شما پرسید، نه سرخ و سفید شوید، نه چپ چپ نگاهش کنید، نه حتی بهش اخم کنید، بلکه با روی باز آن عدد قشنگ را به دوست پسرتان بگویید. به خدا قسم که یک روزی بهم می زنید و به خدا قسم که در زندگی هر پسری روزهایی هست که از او در باره ی سایز آنجای فلان دوست دخترش پرسیده می شود. در آن روز است که اگر شما از آن دسته دخترهای سرخ و سفید شونده و یا مدل های دیگر بوده باشید، دوست پسر سابق شما در جواب این سوال کذایی دستش را به یک حالت خاصی در می آورد - دقیقا همان حالت که با دست ها، آن لیمو ها را در دستانش می گرفت، یعنی نوک آن لیمو ها کف دست و انگشت ها بر روی لیمو فشرده شوند - و خیلی شیک میگوید: " اینقد بود "

پیشنهاد بعدی من این است که آرشیو وبلاگ های قبلی خود را نخوانید. آقا جان چه کاری است خب؟ مثلا من الان که سرما خورده ام، بعد اگر در این وبلاگ های لعنتی  ام نمی نوشتم، از کجا قرار بود بفهمم که دقیقا یک سال پیش در چنین روزی باز هم سرما خورده بودم؟ اما ای کاش داستان فقد همین بود. از آنجایی که دلم نمی خواهد آن لبخند قشنگتان که احتمالا از پاراگراف های قبلی با شما بوده، اینجا تمام شود، همینجا خاتمه ی این پست را اعلام می کنم و شما هم موظف هستید اینجا را با لبخند ترک کنید.

+ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | Saeed | نظرات ()

از جلوی در ورودی خواستم برم دکه یه پاکت سیگار بگیرم و بعدش برم داخل که به کلاسم برسم، یهو دیدم صدام کرد. سرمو برگردوندم دیدم نشسته بود روی یه دونه از همین نیمکتای توی پیاده رو. گفت سعید بیا کنارم بشین. منم بهش خندیدم و رفتم پیشش و نشستم. کاملا خودمو چسبونده بودم بهش. یه جوری مثلا ادای آدمای مهربون رو در آوردن. گفت یکم برو اونور تر. چپ چپ نیگاش کردم و یه خورده رفتم اونور تر. سرشو گذاشت روی پام و همونجا و همونجا توی پیاده روی جلوی یونی روی همون نیمکت دراز کشید. یه لبخند طولانی زد و یه جوری کش دار گفت چه خوبه. گفتم داشتم میرفتم سیگار بگیرما منو آوردی اینجا جای بالشت استفاده میکنی ازم. پاکت سیگارشو در آورد و بهم تارف کرد. عینک آفتابی زده بود و اصلا نتونستم حالت چشاشو ببینم. گفتم محمد صورتتو بیار جلو منو بوس کن ببینم. خواستم ببینم دهنش بوی الکل میده یا نه. بوی الکل که نمیداد. فازش یه چیز دیگه بود. بهش خندیدم گفتم تک کشی و کس کشی دیگه؟ کجایی الان؟ گفت همینجا به خدا. گفتم اینو که منم میبینم، ولی بالا سرتو نیگا کن، رو همون ابرا دراز کشیدی بی شرف. خندید.

بعد من همش به این فک می کنم که کاشکی منم میتونستم اینقد بیخیال باشم. البته میدونم که اینجور دیگه واقعا درست نیستا، ولی خوب وقتی فکر مشغول خودمو می بینم، فک می کنم که باید یه راه حلی باشه واسه این. نه یه چیزی که مث یه مسکن باشه واسه ادم، یه چیزی که درمون باشه. یه جوری بشه که دیگه ذهن آدم درگیر این چیزایی که خودش نمیخواد نباشه. اصلا چیکا میشه کرد. من اینجوریم. من همینم همین.

+ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | Saeed | نظرات ()




بدون تردیـــد